این روزها دارم ماه های آخر سال 1396 را می گذرانم.

از قبل دانشگاه یکی رو دوست داشتم زمانی که دانشگاه رفتم به خاطر اون نه به خاطر دل خودم شهر او را انتخاب کردم.

الان باید 6 یا 7 ماهی باشد با هم بودیم اما در 4 ماه ...  .

تقصیر من بود و همه چیز را قبول دارم.


الان که به این نقطه رسیده ام گفتم بیایم و در خلوت خودم در وبلاگی که ای چند ماهی است سری به آن نزده ام از خاطراتم بگوییم.


این دنیا گذری است و ای وبلاگ من تو هستی که ماندگاری. :)


دلم دیگر برای او تنگ نمی شود دیگر دلم  ... شاید هنوز بخواهد اما شدنی نیست.

دیگر حتی تماشای استوری های او مثل سابق جذاب نیست شاید هم دروغ می گویم جذاب است.

تنها چیزی که مطمن هستم این است که برای من سنگ تمام گذاشت و خدا کند من هم اینگونه بوده باشم.

 وقتی می گوییم دیگر دلم تنگ نمی شود نگوید چقدر سنگ دل است تمام تلاشم را برای بازگشت کردم اما خوب نشد.

شاید هم از بس دوستم دارد می ترسم باز دیوانه وار عاشقی کنم و خدایی نکرده است کار دستش بدهم.

ای روزگار.

دوستش داشتم دوستش دا    . بهتر است بگوییم از بس گریه کردم دیگر می گویم دیگر دوستش ندارم.

اما دلم غوغا می شود اسمش را می شنوم چند وقت قبل شخصی را دیدم شاید خودش بود اما خوب رد شدم .

دیگر نه وقتی خودش نمی خواهد من چه کنم.


شاید ادامه اش را نوشتم.