سلام


تقریبا اوایل 9/94 متوجه مشکل چشمم شدم. البته قبلا هم کمی ضعیف بود امام خوب همه چیز از چند ماه بعد شکل گرفت و در یک پلک زدنی دیدم دارم چشمم را عمل می کنم.

مشکلی پیش آمده بود و باید آن را رفع می کردم مشکلی که می تواند بد تر هم شود.


هر بخش از بدن مهم است حتی انگشت کوچک شصت پا که اصلا به چشم نمی اید، چه رسد به چشم که جز ارکان مهم بدن است.


بگذریم گفتم خدایا راضی ام به رضایت.

هفته دیگر هم عمل دارم و تقریبا 1 ماه از عمل اولم می گذرد.

گفتم بنویسم.

در زندگی هر شخصی لحظاتی پیش می اید که ارزش زندگی و کارهای نکرده و کرده را بیشتر می کند و برای من چند بار پیش امد و هر کدام زندگیم را به کل تغییر می داد اما این آخری؟

پدرم را در آورد.


ولی بازم هم خدایای شکرت این کلمه را از روی عادت همه یا کلیشه نمی گویم. شاید هم می گویم؟؟


بگذریم آنچه باقی می ماند این نوشته است شاید فردا نبودیم شادیم هم بودیم؟


تشکر از همه دوستان بابت حمایت و..